|
فرزانه عشقم شعله گرفت و، آتشَش ز ِ تو شد
|

دیدمش،گفتمش،شنیدمش....
چه آرام بود بی آنکه چو من باشد....
و او رفت بی آنکه من
دیده باشمش ....
گفته باشمش....
و شنیده باشمش....
کسی نیست که واژه اش را نشنیده باشد،هر چند اگر درکش نکره باشدحداقل شندیه ایم که
می گویند،«گرسنگی نکشیدی تا عاشقی از یادت بره»یا از کسانی که اهل دلند همگی شنیده ایم
که می فرمایند«عاشق کو نشان ندارد از معشوق».
از عشق این واژه یا نه فراتر از واژه که قدیم و جدید نمی شناسد،زمان و مکان نمی داند،پیر و
جوان نمی فهمد؛نمی دانم چگونه می توان سخن راند.
داستان،افسانه،قصه به وفور درموردش شنیده ایم؛و یا بودن حکایاتی که نُقل مجالس شب یلدا
شدند و بزرگان با آب و تاب فراوان نَقل می کردند و کوچکان به ذوق گوش فرا می دادند.
عشق را که نمی دانم واژه است یا که حکمت،یا که نعمت و یا که نفرت؛ذاتش آتش است و
خانمان سوز یا که نه شعله است ُ روشنگر،هادی می شود یا راهبر سیاهی ها یا نور
حقیقت است یا تور دروغ.
هر کِه به ضمّ خود از آن یا او می گوید و تفسیر می کند و
بعض نکوهش و بعض ستایش و
بعض چو منی شفقت می خوانمش،
شفقت می نامش چون آنکه سختی دارد و شیرینی و
نمی دانم سخت است که شیرین است یا شیرین است که سخت است،
و یا اصلاً شیرین است و سخت نیست و یا سخت است و شیرین نیست و
یا اصلاً هیچ کدام نیست و شفقت نیست.
به هر حال هر چه یا هر که باشد همه جز این دو حالت نیستند؛
یا گرفتار آنند یا اوگرفتار او و یا بیزار.
بی تفاوت به آن/او و یا آنکه بی نظر در موردش یافت نمی شود.
نو خاسته ای جوان چو من مستثنی از غیر نبوده و نیستم و خود را گرفتار که نه
ولی آشنا با آن می پندارم.
آشنائی که گمان می برم از قبل زیست دنیائی صورت پذیرفته،ریشه اش قطور است و
عمیق که با هر تبر تیز و بز یا نازک نارنجی قطع نمی شود.
سخن ها با او گفته ام و حرف ها از او شنیده ام،گاه آلوده ام گذارده و
گاه افسار بر گردنم نهاده.
از آن/او با که سخن نگفته ام و به که سخن بگویم،بعض منعم کنند و بعض شوقم کُنَنَد.
دل گوید از بهر عشق عاشق باشد و سر گوید از دل عقل،عاقل باش.
هر کدام که توانسته اند چون اسبی جوان و وحشی
تازیانه نواخته و تاخته اند هر یک به سوئی.
و جالب است جدای از هم برفتند،یک آن سو و یک سوئی دیگر
ولیکن به یک نقطه تلاقی پیدا کردند و آن شد مامن من.
آن که نه او شد خویشتن من چه بسا ارج و قربش بیش ز من.
اوست که با او به سخن عشق نشسته ام،
اوست که بی کلام به سخنانم گوش جان می سپارد و
اوست که تا همیشه به روبرویم نشسته است
و نگاهم نمی کند و کلامی نمی گوید و گاه برایش
می خندم چو مجنونی و گاه برایش می گریم
چو که نه خود عاشقی،گاه درد دل گویم و
گاه قصه سرور خوانم،گاه می خوانمش و گاه می رقصمش.
گاه چو استادی رهنمونش می شودم و گاه چو دانشجوئی طالب حلقه به گوشش و
گاه چون مادری مهربانش و گاه چو پدری دلسوزش و
گاه برادری مانندمش پر ز غیرت و گاه همشیره ای
همرازش و دعا گویش.
همیشه کنارم است و هیچ گاه نیست،همیشه می شنود و هیچ گاه سخن نمی گوید،
امر نمی کند و نهی نیز...
گاه از بودن و نبودنش چنان سرشارم ز غرور که هیچ غالبی یارای برابریم نیست
و گاه چُنان مغبونم ز بودن و نبودنش که
چو یتیم مادر مرده ای دست بر گوشُ وگوشه ای.
گاه در خیال،خیر؛همیشه در خیال،مخیله ام را چُنان می فشارم که
هیچ رمان نویسی توانش نیست.
همیشه،هر شب،هر روز،هر ساعت،هر ثانیه،
در خواب،در خوراک،در برخاستن و در
نبشستن،در آمدن،در رفتن،در نوشتن،در خواندن،
در غم و شادی،در همهُ همهُ همه حالات،بی اذن
او مباد سودای حرکتم.
اگر هستم برای اوست،اگر نیستم برای اوست،
با یارو غار،دوست و دشمن،غریب و آشنا،
کَس و نا کَس از او گفته ام و هنوز با خویشتن سخن
از عشق نگفته ام تا که خیالم برود و وصالم آید...
و جهان معنوی ام به جهان ماده شود،و بشود که بنشیند
در برابر تا که زیرانداز قدمش کنم دو
ناقابل چَشم را تا که قربانی و خون ریز پاگشایش کنم،
بیهوده جان بی او را...
همه سخن در دل و در سر نهفته کردم،
که بگویمش از تلخی و شیرینی بودن ونبودنش و چو بیاید
و چون ببینمش،یقین،بی هیچ شک و تردید جان خواهم سپرد
به دو دستان مِهربانَش و نادی شوم
که سِتان این ناارزش هبه را تا قدری مثبِت شود
این «شفقت» تا که مدرِک شود این سختی و
شیرینی و همّت را.
سَرُ و دِل خواهم سِپُرد ....
و چه می شود که بیایید و آمدنش مغلِط چه سوره ُ آیه ای خواهد شد،
آری می گویم آمدنش چو نهفته همه راز در آمدنش ...
نمی دانم که توان و یارای شِنُفتَنِ واقعِ قَلبِ آغشته به .... را خواهد داشت
و همپای من می شود و یا که ....... ؟؟؟!!!
شاید این گُذَشتنُ گُذَشتن ها روزی افسانه ای شود
به نام او و عاشق دِلُ سَر سِپُرده اَش
و نَقل و نُقلِ شَبِ یلدا.
و چه بلند است یل عشق من حتی به بلندای شبِ یَلدا....
حمید حسینی
این شب زنده داری ها،ریشه در چه و کُجا دارد
از چه شد که اینگونه بی تاب صبح دیدنی؟؟؟!!!
این خورشید التماس کُنان
دست پشت دست از کَمَرِ اَبرها می کِشد ُمی کُشد
و خود را با هزار تقَلاء به بوم می رساند که چه را نمایان کند
و پُز به چه دهد؟؟؟!!!
نه،این نیست همه مشقتِ خورشید پس از فراغت
می کوشد تا روشن کند آنچه را که در ظلالتِ شب
پنهان بود.روشن می کند و آمده است تا وجودش را ببخشد
به تو،به توئی که بی وفائی در رسم ُ مرامت وفور است.
چرا که آن هنگام که خورشید نیست،دسا آویز فانوس و
هزار چراغ نر دار دروغین می شوی
بی آنکه برایت از جان مایه گذارند...
و این تنها اوست که جان می کاهد و بر تو می افزاید
و اوست وقتی نیست از دوریت در تلاطم است
و اوست وقتی که ابرها مانع اش می شوند؛ماه را...
و اوسا که تو را نور می بخشد و خنده قهقرانه و مستانه سر می دهد
از اینکه تو را روشن و آگاه کرده است
و ای خورشید؛من به تو می گویم که تو پیدا شدیُ من پنهان
و چُنان که تو نیستی
نوری سراسر خویشتن گاهِ مرا
فرا می گیرد که خود هنوزدر عجب وجودش هستم
و این ماه را سپاس می گویم و می بوسم
دستانش را اگر مَحرَمِ من است
چه وقتها که به سخن با او نشسته ام
چو آنکه همچو او باشد
و اوست که از خود می کاهد تا بر من افزوده شود
و اوست که فیتیله وجودش را کِه می کند تا من
نمایان شوم
و تنها اوست که ملیح تبسم می زند و تلمیحیه ای می کند
و مسرور از این که من هم هستم
بزرگواریش را چگونه سپاس گویم
وقتی که می دانم می تواند باشد و نیست
تا من هم نیز باشم
و این است راز ماه این چو معشوقه ام....
حمید حسینی
در این شب فرود فرشته ها
برایت به آورده شدن آرزویت می نشینم
بی آنکه بدانم آرزویت کدام است
آنکه می دهد،خود می داند
یادم آید ز مجنون و لیلی که می خواندم
بر برّ و بیابان که سر می گذاشت و سودا می گذراند
هر لحظه نام لیلی را بر یکا یک سنگ ها می نوشت
دلیل آنکه این تنها عشق است که تو را به حرکت در می آورد و بپا خیز
که گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش.
یادم نیا ید که به کس نفرین بسته باشم
ولی خدا لعنت کند ابن سلام را که شوی لیلی شد
و قیاس(مجنون)عجم ز لیلی دست برید دلیل آنکه
پدر لیلی دختر به عجم نمیداده است.
چه دلیل مسخره ای.....
مدتیست که مدتی بگذشته از اینکه جز با خودش با کس به سخن نبشسته ام..
گفتمش اسمت خداست،هر که هر چه خواهد ز تو خواهد...
گفتمش کمک خواهام گفتا ز غیر من؟
گفتمش بریده ام گفتا حتی ز من؟
گفتمش دروغ می شنوم گفتا ز من؟
گفتمش تنهایم گفتا بیش ز من؟
گفتمش خدایا اینقدر نگو من
گفتا من تو و تو من
چه خوش باشد آن روز که تو یارم باشی
بی دغدغه،دلهره،بی وقت کنارم باشی
سیر نمی شوم از سیر دیدنت
ممنونم ز تو،که همیشه قرارم باشی
خزان عمر من،فراق ز تو بود
چه خوش وصلیست که تو بهارم باشی
تمام حربه من جرم و جزا بوده است
جزا به شکوه توِ؛جرمم وفا بوده است
من بیگانه با خویشم
فاصله گرفتم از بودنم
دور شدم از شدنم
و من چقدر شبیه خودم نیستم
و من چقدر از چیز های شبیه خودم خوشم می آید.
" انالله و انا اليه راجعون "
چگونه آمدم و چگونه خواهم رفت و باز خواهم گشت
مهم است
این که آمدنم بی اختیار من
و در اختیار اوست شکی درش نیست
و با او و حکمت اوست.
چگونه زیستنم با خود من است.
با من من است.
من من است که باید برگرد نه من نا من.
من با کارهایم فرق دارم.
کار هایم خوب یا بد
و من من بد یا خوب.
من اصلا شبیه خودم نیست.
برخی اوقات که یه کم شبیه خودم هستم
حس میکنم زمزم و ناجوای خدا را
و خدا وقتی شبیه خودم هستم چقدر نزدیک من است.
وقتی از خدا دورم شبیه من منم نیستم.
خدای من ...
من چقدر از من ِ خودم دورم
هست خواست درون و من،من نیستم
من چقدر از من ِ منم دورم
ومن چقدر شبیه خودم نیستم
خدایا ...
بیا و با آمدنت بلوا بپا کن.
امشب شب مرگ آرزوهاست؛
و من چه مغموم ایستاده و رفتنت را تماشا میکنم
پنهان در پشت دریایی از مرورارید های چشمام
و هق هق من آیه و ان یکاد بدرقه ی تو
ودستای من دعا گوی خوشبختی تو
مسافر من !
که آرزوهامو بردی مراقب کوله بار سفرت باش.
مسافر من !
که هرلحظه زمن دور میشوی مواظب بازی روزگار باش.
خدا نگه دارت عزیزم ...

تو بهانه هر شهر عاشقانه ای
تو محرم هر شب عارفانه ای
تو خود شعر مجسم و نا گفته منی
آری تو تنها فقط فرزانه ای

مرا به بازی مگیر ــــ خوب من
سادگیمو به دل نگیر ــــ خوب من
ساده دل و سائل کوی توام
دستای سردمو بگیر ــــ خوب من
خاتمی!بیا و با آمدنت بلوا بپا کن

بخشودگی اهل گنه در صف محشر وابسته به یک گردش چشمان حسین(ع)
است
و این نیز بگذرد ...
که شاید روزی،دوستم بداری
و این نیز باشد ...
که من نباشم و،پاسم بداری
شب و روز زار زدم،دوستم بدار
گفتی،از این یکی دیگه دست بردار
شب و روز داد زدم،دوستت دارم
فریاد زدی،ای بابا دست از سرم بردار
خط های خوش خط
خط های گوناگونی وجود دارد که سعی کردم در این مطلب تقریبا کوتاه به چندی از انها بپردازم.
خطی که از دستان بنده به جای مانده و شما انرا می خوانید،خط تحریری به زبان نوشتاری است.
امروزه با پیشرفت ثانیه به ثانیه علم و نمود آن به طرق مختلف تصویری،صوتی و نوشتاری ما انسانها به
خصوص ما دانشجویان ضعف کمتری برای به دست آوردن یافته های علمی داریم،ما میتونیم از خط آنلاین
اینترنت استفاده کنیم برای تحقیقات علمی و برای بدست آوردن نتایج عملی موثر و مناسب منتها مراتب
این خط بیشترمشغول نگارش جملات چت و یا روبرو شدن با جمله ((مشترک گرامی!دسترسی به این
سایت امکان پذیر نمی باشد)) که در یک خط مستقیم وبا رنگ آبی است می باشد.
خط دیگری که پرداختن به آن خالی از لطف نیست ،خط خوشنویسی است که نستعلیق،ثلث،شکسته و
... را شامل میشه و کلا ًمنظورم خطاطی با قلم و مداد و خودکار و از این قبیل ابزار نوشتاریست.ای بابا
من دارم از چی می نویسم و از چی میگم مگه کم دیدیدم که روی پارچه های کوچک در کنار گوشه
دانشگاه و یا اطراف آن نوشته شده برگزاری کلاس های خوش نویسی (نستعلیق،ثلث و...) خدایش چند
نفر رفتن برای ثبت نام،من خودم اولیش،که پارچه ها رو دیدم و نرفتم ثبت نام.خط های بهتری تو دانشگاه
ما دیده میشه که اهمیت آنها بیشتر از خط های دیگست،مثل خط لب و خط چشم که خدایی نکرده نکنه
یه کم بالاو پائین بشه،اینقدر پاک میشه ودوباره نوشته نه بهتر بگم کشیده میشه که فکر کنم از خط
استاد کلهر هم خوش خط تر میشه.خط های جزوه ها که اگر بالا و پائین بشه که اشکال نداره ولی این
خطا نباید کج باشند چون خوبیت نداره.یه کم که فکر میکنم می بینم پاک کردن خط های کج جزوه ها راحتر از
این جور خط هاست حداقل خوبیش اینه که دیگه آئینه نمی خواد.بگذریم از خط های دیگه جا می مونیم.
خط ریش ،وای که عجب ویترینی این خطا اینقدر مدل داره که آدم تو انتخابش میمونه چه کار کنه از چکمه
ای گرفته تا سوزنی و انگلیسی برو بالا تا بقیه اش.کاش تو یاد گرفتن تراشیدن این مدل خطا یه کم هم
تلاش می کردیم دست خط مون خوب بشه تا حداقل وقتی می خواییم نامه فدایت شوم بنویسیم مجبور
نشیم بدیم دوستمون بنویسه.از این هم بگذریم چون ممکنه بقیه خطا در دسترس نباشند.
خط ایرانسل می گم،ماشاا... هزار ماشا... توان مالی ما دانشجویان اینقدر بالا رفته که وقتی در گوشی
هامونو باز میکنیم از هر کدوم چندین سیم کارت زرد قناری بیرون میریزه که خدایش محبوبیت خاصی بین
خطاطان تلفنی داره. خدایی نکرده یه وقت اشتباه نکنی چون قیمتش پائین و میشه راحت عوضش کرد نه
اصلا چون اینترنت داره.خط ایرانسل نویس هم اینقدر زیاد شده که میشه انجمن خوش نویسان تشکیل
داد.راستی یه تقدیر و تشکر هم بجاست از تمام عزیزانی که خط پیامک آنها خوش و دل نشین(دلبر)است داشته
باشیم.
خوب دیگه کم کم داریم به اواخر مطلب می رسیم که نوبت میرسه به خطی های مترو،افسریه و ....این
خط ها هم حکایتی دارند که عجب حکایتیست.
که بهتر ازهر خط دیگه اند.چون اگربا خطاطاش روابط دیپلماسی خوبی داشته باشیم راحت تر می رسیم
منزل و آخر خط صف منتظر اون خط نارنجی ها نمی شیم تا مجبور باشیم خط های وسط خیابونو
بشماریم و تو کف خط رفاقت سیگار باشیم.
ولی خودمونیما از همه خط ها که بگذریم دو تا خط هستند که دوست داشتنی هستند،یکی خط خطی
های بچگی هامون و یکی دیگه هم خط دکتراست که هیچ کس نمی تونه بفهمه که چی نوشتیم و چی
نوشتن.
وای چند نوع خط داریم ما،فکر نمی کردم این همه زیاد باشن تازه از خیلی خط ها ننوشتم مثل خط
اتو،خط عابرپیاده،خط کشی های کنار دفترامون،خط های چاقو و امثال آن روی دست و بال بعضی ها و تو
خط سیاست هم که نیستیم بیخیالش این جور خطا به ما نیمومده ...
این همه نوشتیم اشکال نداره،یه خط طلب ما.
حمید حسینی
به نام عاشقان مرده
می دارمت به ملایمت یک صبح
می دانمت چون شبابیت یک شب
می نگارمت چون موجی برساحل
می نوازمت به نسیمی بربید
می خوانمت به نوای یک بلبل
می خواهمت چون می خواهمت
و می خواهمت
و تو چون صبحی زود خورشید و
شبی بی ستاره
و تو چون ساحلی سنگی
و تو چون درختی سرو
و بلبلی بی برگ و نوا
و تو چون در انکاری و انکار
من در اصرارم و اصرار
حمید حسینی
گفته شده در تاریخ۲۱/۳/۸۷ در ساعت ۳:۳۷ بامداد
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس روزها را با شب ها شمرده بودم
چند سال دور و تنها،تنها به جرم اینکه:
او سرسپرده می خواست،من دل سپرده بودم
بی شیله پیله دوز و کلک
دوستم بدار
... به حق نان و نمک
دوستم بدار
این عشق لعنتی که زمین گیر هم نکرد
عاشق نمی شوی؟به درک
دوستم بدار
چشمه نور را دگر باید جست
چشم ها را بار دگر باید شست
هر چند تا منزل تو فاصلست
اما سرم پر ز هوای توست
خسته حال و پریشان صفتم
بیزار از این گرگان صفتم
اشک بر دیدگان دارم
نفرت از این دختران دارم
به بدی کار که اینان کردند
گویی که خشم ظالمان کردند
رسم مروت هیچ ندانند
دختر را فرشته بخوانند
اندک معرفت در وجود ندارند
گویی که اصلا وجود ندارند
مکر و حیله با نا بودی می کنند
مرگ مرا شاد بودی میکنند
هیچ دختر نامی خوش ندانم
مرگش با مگس کش بدانم
هر چه که خواستند گفتند
هر چه که دانستند گفتند
مرا رسم آنها نیست
مرا ز نامردها نیست
زنده باد هرچه دختر
دختر چه گویم،کبوتر
گر نبودند این بی مرام ها
چه می نامیدم این ستم ها
با هجوم شاپرک ها آسمان بارید و خندید
جستجو را عابری دیوانگی نامید و خندید
آسمان هم با خبر از عاشقی های عجیبم
از سر شادی به رویم بارید و خندید
آفتابی لب درگاه شماست،که اگر در بگشائید،
به رفتار شما میتا بد.
به همین سادگی و با همین آرامش روزگار نو می شود
حیف است اگر جا بمانیم.در این دگرگونی طبیعت،
تبریک مرا بپذیرید.
به نام عاشقان مرده
وقتی دوباره نگاهم کردی
سکوت کردم ...
سکوتی بالاتر از فریاد
و تو دوباره سکوت مرا معنا کردی
و حس کردی که با تمام وجود ضجه می زنم:
دوستت دارم